شمارهٔ ۳۶۸
ای مست غافل از من و خونین جگر مشومن از تو بی خودم تو ز من بی خبر مشو
کارم بسوز و گریه فتادست در غمتغافل ز جان سوخته و چشم تر مشو
ترسم که بی خبر شوی از حال عاشقانای مست ناز می مخور و مستتر تر مشو
ای سرو با نظاره روی تو زنده اممی میرم از فراق تو دور از نظر مشو
غیر از رکی نماند ز ضعفم بر استخوانبا من مگو که تیر بلا را سپر مشو
ای دل بس است بر من بی دل بلای عشقرو از برم تو نیز بلای دگر مشو
از راه عشق خیز فضولی که فتنه خاستزین بیشتر مقید این رهگذر مشو