گنج

شمارهٔ ۳۴۷

قافیه: استاین۷ بیت
می نمایی رخ که خورشید جهان آراست اینمی زنی در عالمی آتش که رسم ماست این
بر رهت افتاده ام یک ره نبینی سوی منبا فقیران خود ای مهوش چه استغناست این
برد راحت قامتت از جان و رفتارت ز دلوه چه رفتار لطیف و قامت رعناست این
از قد و زلفت دل و جان را خلاصی مشکل استآفت جانهاست آن دام ره دلهاست این
از تو روزی وعده قتلم نمی یابد وفامی کشد حسرت مرا امروز یا فرداست این
ای خوش آن ساعت که در محشر مرا خوبان بهمترسناک از دور بنمایند کآن رسواست این
دوستان در سر فضولی را هوای عاشقیستخود نمی گوید ولی از طور او پیداست این