شمارهٔ ۳۴۳
شد چاک چاک سینه و از قطرهای خونافتاد پاره پاره دل از چاکها برون
خونست قطره قطره که از دیده می چکدیا هست هر یکی شرری ز آتش درون
دادم بذکر لعل تو تسکین دود آهدفع گزند مار توان کرد بافسون
آواره تا بکی کندم عقل هرزه کردخواهم مرا بسلسله خود کشد جنون
بی صورتی قرار ندارد دمی دلمدر کار عشق کم نتوان شد ز بیستون
بر غیر من نمی رسد ای چرخ جور توگویا میان خلق مرا دیده زبون
از من مکن سؤال فضولی که چیست حالحال دلم قیاس کن از اشک لاله گون