شمارهٔ ۳۲۶
ای لعل سخن گوی تو کام دل زارموقتست که کام دل از آن لعل بر آرم
می خواهم از آن لب سخنی بشنوم اماتا لب بگشایی بسخن صبر ندارم
بگشا بتکلم لب و با من سخنی گویکز شوق رسیدست بلب جان فگارم
این جان بلب آمده نذر سخن تستهرگاه که خواهی تو بگو من بسپارم
این نیز ز ذوق سخن تست که قاصدآورد پیامی ز تو و برد قرارم
در رشته کارم گره افتاد ز زلفتلطفی کن و بگشا گره از رشته کارم
با آب حیاتم نبود کار فضولیمن کشته لعل لب جان پرور یارم