شمارهٔ ۳۱۸
آزارها ز یار جفا کار می کشمتا کار او جفاست من آزار می کشم
غم می کشم ز یار و شکایت نمی کنمغم نیست چون غمیست که از یار می کشم
بر من شدست این سبب طعنه دگرکز بهر یار طعنه اغیار می کشم
میلیست هر مژه که بآن جای توتیاگرد رهت بدیده خونبار می کشم
بسیار کم چراست بمن التفات توبا آنکه من جفای تو بسیار می کشم
بر یاد قامتت همه شب تا دم سحرآه دمادم از دل افگار می کشم
می می کشد رقیب فضولی ز جام وصلمن در فراق حسرت دیدار می کشم