شمارهٔ ۳۱
گر سر کویت شود مدفن پس از مردن مراکی عذاب قبر پیش آید دران مدفن مرا
چند باشم در جدل با خود ز غم ساقی بیارشیشه می تا رهاند ساعتی از من مرا
دوست چون می خواهدم رسوا ندارم چاره ایمی شوم رسوا چه باک از طعنه دشمن مرا
ز آتش دل چون نمی سوزد روان گویا که هستاستخوانهای بدن فانوس وش زاهن مرا
کام من معنیست نی صورت ز یوسف طلعتانمن نه یعقوبم چه ذوق از بوی پیراهن مرا
خنده دارند بی پروا ز آسیب خزانچون نیاید گریه بر گلهای این گلشن مرا
رفت جان از تن برون تن شد فضولی خاک رهعشق او شد آفت جان و بلای تن مرا