شمارهٔ ۳۰۹
در دل زار غمی ز آن لب می گون دارمچه کنم آه چه سازم دل پرخون دارم
بر من ای شمع مزن خنده که سرمایه عشقگر سرشکست و فغان من ز تو افزون دارم
من اسیر غم دل ماندم و مجنون فرسودتاب من بر غم دل بیش ز مجنون دارم
سوختم قطره آبی نزدم بر آتشگرچه از اشک وطن در دل جیحون دارم
حال بودست مرا بد همه وقت ولیهرگز این حال نبودست که اکنون دارم
گه ز درد تو کنم ناله گه از طعن رقیبوه که اندوه درون و غم بیرون دارم
گرچه آن ماه جفا کرد فضولی بر منمن ندارم گله از ماه ز گردون دارم