شمارهٔ ۳۰۸
از او پرسید سرّ آن دهان را، من نمیدانمخدا میداند این سر نهان را، من نمیدانم
به جان نظارهٔ او میکنم از دیده مستغنیحیات من به درد اوست جان را من نمیدانم
رقیب از مهربانیهای آن بت میزند لافیدروغست این مگر رسم بتان را من نمیدانم؟
چگونه شمع همرازم بود شبهای تنهاییکه گرد آرد زبانی آن زبان را من نمیدانم
مپرس ای همنشین آیین ارباب ریا از منجمیع خلق میدانند آن را، من نمیدانم
مکن در ترک جام و میل تقوی عیب من ساقیتو میدانی بد و نیک جهان را، من نمیدانم
فضولی گر همیخواهی که باشم با تو هممشربتو خود بنما ره کوی مغان را، من نمیدانم