شمارهٔ ۳۰۵
دارم هوس کز خون دل خاک درش را گل کنماو را بهر رنگی که هست آگه ز حال دل کنم
خواهم ز خون من شود هر قطره جانی که منیکیک دمِ خون ریختن پامال آن قاتل کنم
چون بهر صید آید برون خواهم شکار او شومخود را به او سازم فدا او را به خود مایل کنم
خوش آنکه چون آیی برون با نالههای زار خودمشغول سازم خلق را وز دیدنت غافل کنم
با سایه گویم حال دل ناچار کز افغان منمنزل نمیسازد کسی جایی که من منزل کنم
گنج وفای گلرخان دارد طلسم نیستیتا کی به امید وفا اندیشه باطل کنم
در عشق خوبان میکند ناصِح، فضولی منع منجاهلتر از من نیست کس گر گوش بر جاهل کنم