شمارهٔ ۳۰۴
روزگاری شد ز کویت درد سر کم کرده ایمسویت از بیم رقیبانت گذر کم کرده ایم
ناله ما را از سگان کوی او شرمنده داشتزین خجالت درد سر زان خاک در کم کرده ایم
همعنان ماست غم تا رفته ایم از کوی تودر جهان زین ناملایم تر سفر کم کرده ایم
بی رخت قطع نظر از دیدن عالم نکردزین سبب از مردم دیده نظر کم کرده ایم
کم نشد دور از تو آب چشم ما معذور دارگر غبار درگهت از چشم تر کم کرده ایم
غیر افغان نیست بر یاد سگانت کار ماتا جدایم از درت کار دگر کم کرده ایم
تا جدایم از در جانان فضولی چون سکانبی فغان و ناله شامی را سحر کم کرده ایم