شمارهٔ ۳۰۲
از آن رو با تو من آیینه را همتا نمیبینمکه من هرگاه میبینم ترا خود را نمیبینم
چو آیی سوی من در هستیم زآن آتشی ور نهچگونه درد دل گویم ترا تنها نمیبینم
چو مژگان میزنم در هر دمی صد خار را بر همدرین گلشن چو رویت یک گلِ رعنا نمیبینم
مکن منع من از رویت که دارم چشم در عالممتاعی دیدنی غیر از رخ زیبا نمیبینم
مرا قطع نظر از مردم عالم عجب نبودچو با خود نسبتی این قوم را قطعا نمیبینم
وفا و مهر میباید که بیند عاشق از جانانبلا این است و غم این کز تو من اینها نمیبینم
پری را خلق میگویند چون جانان من امامن این باور نمیدارم فضولی تا نمیبینم