شمارهٔ ۲۸۸
ز آهم سوخت بیمهرِ رُخَت مَهْ، دوش کوکب همبخواهد سوخت گردون گر برآرم آهی امشب هم
تنم میسوخت شبها آتشی دوش از دلم سر زدکه در آب عرق خود را فکند از تاب او تب هم
نمیگرداند دل را غرقهٔ گرداب زنخدانشاگر موجی نمیآمد به او از پیش غبغب هم
لب از ذکر دهان دوست بستم احتیاطم بینکزین راز نهان واقف نمیخواهم شود لب هم
به یارب یاربم دل داشت تسکین چون کنم یاربدمی کز ضعف تن نبود مرا یارای یارب هم
چه سان گیرم عنان شهسواری را که از تندینمیخواهد که گرد من رسد بر نعل مرکب هم
فضولی از می و محبوب یک دم نیستی غافلبحمدالله که لطفِ طبع داری، حُسنِ مشرب هم