گنج

شمارهٔ ۲۸۷

قافیه: لم۷ بیت
آتشم من گلخنی باید که باشد منزلمنیستم گلبن که از گلزار بگشاید دلم
گر نگفتم حال خود پیش تو معذورم بدارهستی شوق تو کرد از هستی خود غافلم
آب شمشیر ترا فیض زلال زندگیستسخت دشوارست مردن گر تو باشی قاتلم
دل فدایت کرد جان شادم که هم صرف تو شدهر چه حاصل کرده بود از تو دل بی حاصلم
جوهر تیغ تو می خواهم رهاند از غمماز چنین بحری مگو موج افکند بر ساحلم
گشت مشکل کار من لطفی بکن تیغی بکشپیش تو سهلست آسان ساز کار مشکلم
نیست مقبولم فضولی دلبران بی شعورمایلِ آنم ، که می داند به سویَش مایلم