گنج

شمارهٔ ۲۸۳

دمی بی‌سوز عشقت جان خود بر تن نمی‌خواهمچو شمع از سوز دارم زندگی مردن نمی‌خواهم
اگر یار منی از غیر دامن کش که چون یوسفگلی کز غیر دارد چاک در دامن نمی‌خواهم
نیم یعقوب کز اغیار پرسم یوسف خود راز غیرت بلکه بویش هم ز پیراهن نمی‌خواهم
چو یابد عکس او ز آیینه دل می‌برم رشکیاز آنست این که این آیینه را روشن نمی‌خواهم
دلم بردی گرت لطفیست با من زنده مگذارشچو می‌دانی که در وصل تو او را من نمی‌خواهم
چرا باید که سوزم ز آتش دل خانه هر شبمقامی بعد ازین جز گوشه گلخن نمی‌خواهم
حریفان تا مزارم را نهند از درد گل بر گلچو میرم جز در پیر مغان مدفن نمی‌خواهم
بلا از هر طرف رو بر من آرد هرکجا باشمز بیم این بلا در کوی او مسکن نمی‌خواهم
نمی‌خواهم کسی با دلبر من دوستی ورزدفضولی هیچ کس را من به خود دشمن نمی‌خواهم