شمارهٔ ۲۴۴
ای دل از دیده فزون دیده ز دل سوی تو مایلدلم از دیده ترا می طلبد دیده ام از دل
چه عجب میل تو از سادگی مردم چشمتو بلایی چه شناسند ترا مردم غافل
نقش از سنگ بشستن نرود چند بگریمچو ستم یافت رقم در دلت از گریه چه حاصل
چو خط نامه که خواهند بشویند ز اشکمنشده محو دل از دل نشود نقش تو زایل
عالمی گریه کنان بر غم من در غم عشقتمن بدان شاد که گشتم بغم عشق تو قایل
نیست در سلسله های خم زلفت دل سوزانهست آویخته قندیل فروزان بسلاسل
نیست در دهر کسی قابل تمکین اقامتجز فضولی که سر کوی ترا ساخته منزل