گنج

شمارهٔ ۲۲۹

سر می کند همیشه فدا بهر یار شمعدارد درین روش قدم استوار شمع
سودای کاکل صنمی هست در سرشکز دود دل شدست سیه روزگار شمع
گر نیست آتشی ز هوای تو در سرشچون من چراست با مژه اشکبار شمع
دارد ز شمع روی تو در سینه آتشیبی وجه نیست این که ندارد قرار شمع
سرگرم آفتاب و شانست زین سببدارد همیشه گریه بی اختیار شمع
بی آفتاب روی تو روشن نمی شودروزم اگر چو چرخ فروزم هزار شمع
بی برق آه نیست فضولی بروز غماو را همین بس است به شب‌های تار شمع