شمارهٔ ۲۱۴
نه من مقید آن سرو گلعذارم و بسهوای او همه دارند من ندارم و بس
اگر چه ماه و شان زیر چرخ بسیارندمیانه همه آن مهوش است یارم و بس
ز قد و خال و خط و چهره نیست گریه منخراب کرده آن چشم پر خمارم و بس
سواد مردم چشمم ببین خیال مکنکه هست داغ غمت در دل فکارم و بس
ز آفتاب رخش روشنست روز همههمین من از غم او تیره روزگارم و بس
تو نیستی چو من ای شمع در غم رخ اومن اشکبارم و نالان نه اشکبارم و بس
فضولی از همه خلق گشته نومیدبه لطف شاه ولایت امیدوارم و بس