گنج

شمارهٔ ۱۹۳

قافیه: اهشد۷ بیت
دل که سوزان بود خندان از رخ آن ماه شدآنچنان کآتش گل از فیض خلیل الله شد
سینه تنگم دل خون گشته را در حبس داشتزخم پیکانت ز بهر جستن او راه شد
در زنخدانت دلم از قید نام و ننگ رستمخلص یوسف ز یاران مخالف خواه شد
داد رخت شادمانی را بسیلاب سرشکتا دل محزونم از ذوق غمت آگاه شد
سوی من ره یافت هر محنت که ره گم کرده بودتا شب تاریک من روشن ز برق آه شد
قد کشیدی دیده را تاب تماشایت نماندخلعت نور نظر بر قامتت کوتاه شد
کعبه ملکست و ملت درگه پیر مغانقدر دارد تا فضولی خاک این درگاه شد