شمارهٔ ۱۱۹
حقه لعل لبش صد درد دارد در علاجاو ز ما مستغنی و ما را باو صد احتیاج
مه بمحمل می رود منزل بمنزل غالباز آفتاب عارضت دارد تغیر در مزاج
عکس خالت هست در لوح بیاض دیده امخوش نماتر ز ابنوسی کان بود پیوند عاج
سینه ام بشکاف و چشمم را بخونریزی در آرکار شاهانست فتح ملک تعیین خراج
کرده ام پنهان غم دل را ز خوف قطع سرمی کند تاجر متاع خود نهان از بیم باج
رونق از عکس خطت دارد بیاض چشم منهست این روشن که سیم از سکه میگردد رواج
رفعت از خواهی فضولی چون فلک بی قید باشبر زمین زن گر ز خورشیدت بود بر فرق تاج