گنج

شمارهٔ ۱۰۰

من نگویم چون قدت سروی ز بستان برنخاستخاست اما فتنه انگیز و خرامان برنخاست
کی نمودی قد که هر سو فتنه بالا نشدکی گشودی رخ که از هر گوشه افغان برنخاست
مرده ام بی او چه سان بر آه من سوزد دلشکی کند در دل اثر آهی که از جان برنخاست
می کشم از دل خدنگش را و زو خون می چکدهمدمی ننشست پهلویم که گریان برنخاست
صبر بر نادیدنت رحمیست بر عالم ز منزانکه چشمی بر تو نگشادم که طوفان برنخاست
ظلم اشکم بین که تا گردیم با هم ساعتیگردبادی هم بآهم زین بیابان برنخاست
از سر کویت فضولی گر نخیزد دور نیستهیچ جا افتاده رفتار خوبان برنخاست