شمارهٔ ۷
هوای شمع رخت آتشم بجان انداختحدیث سوز نهانم بهر زبان انداخت
طمع ز شکر لعلت بریده بودم لیکتبسم تو مرا باز در گمان انداخت
من و ترا ز حسد غالبا نخواست بهمقضا که تفرقه هجر در میان انداخت
گهی که وصل تو جستم هزار خار بلافلک براه من زار ناتوان انداخت
قد مرا که کمانیست بهر ناوک آهشکست چرخ و بخاک ره بتان انداخت
اگر نداشت گمان ضرر از آن ناوکچرا بزور شکستی برین کمان انداخت
ز من نماند نشانی و چرخ در هر دمهزار تیر برین خاک بی نشان انداخت
چو آسمان شده اعضای من پر از پیکانز تیرهای حوادث که آسمان انداخت
نماند در نظر من زمانه را قدریمرا ز چشم عنایت ز بهر آن انداخت
ستمگرا فلکا بعد ازین بجانب منخدنگ ظلم و اهانت نمی توان انداخت
چرا که بر سر من سایه افاضه منلوای معدلت سرور زمان انداخت
زهی سپهر جنابی که چون بعرصه حکمبانبساط بساط علوشان انداخت
به خلق شفقت او وعده اعانت دادبملک رأفت او پرتو امان انداخت
زمانه داشت بکف تیغ ظلم و خنجر جورچو دید صولت او را ز کف روان انداخت
ز سنگ کوه وقارض اساس کرد درستقضا که طرح طربخانه جهان انداخت
بهار گلشن جاه جلال جعفر بیککه عدل او به جهان رونق چنان انداخت
بلند منزلتا آن تویی که خازن دهربخاک راه تو محصول بحر و کان انداخت
نوال لطف عمیمت ز بهر وجه معاشبه پیش جمله ارباب فقر خوان انداخت
عدوی جاه ترا برق خانه سوز حسددم مشاهده آتش به خان و مان انداخت
فضولی از سر اخلاص هر کجا که دمیدر ثنای تو در عرصه بیان انداخت
هزار شوق پی دولت ملازمتتبجان نکته گذاران خرده دان انداخت
بسان سیل که از چشمه ای جدا گردداگر چه هجر تو او را به صد فغان انداخت
امید هست که یابد چو خاک تسکینیبصد امید چو خود را بر آستان انداخت
امید هست ز الطاف آنکه قدرت اوبساط سبزه ز سبزه به بوستان انداخت
به برگهای نهال سعادت تو دهدچنان ثبات که نتواندش خزان انداخت