گنج

شمارهٔ ۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ت۳۵ بیت
تا مرا مهر تو در دل رخ تو در نظر استدل ز غم مضطرب و دیده به خونابه تر است
آب چشمم نگر و خون دلم ده که مرادل بلای دگر و دیده بلای دگر است
تا مرا سوخت غمت پاک ز خاکستر مندیدهٔ اهل نظر طالب کحل بصر است
اثر آتش عشق است درین خاکستر منگر شود کحل دهد نور بصر زآن اثر است
در شبستان تمنای خطت حاصل منبر سر هر مژه صد قطره ز خون جگر است
هست سوز جگرم یک شرر از آتش دلاین همه شمع برافروخته زآن یک شرر است
هر طرف تیر تو بر سینه گشاده‌ست دریتا بدانند که ماوای دل در به در است
می‌رساند به فلک دل همه دم ناوک آهسبب اینست که پیوسته ازو در حذر است
چه توان یافت ز آزار فلک جز آزارشیشه‌ای را که شکستی همه‌اش نیشتر است
کس نمی‌کرد نگاهی به رخ کاهی منتا به خاک رهت افتاد چو زر معتبر است
کیمیاگر عمل از خاک رهت گیرد یادزانکه در ساختن خاک کمال هنر است
منم آن شمع شبستان ملامت که مرانه غم از سوختن و نه الم از قطع سر است
شیوه عاشقی از شمع بباید آموختزانکه هرچند ببرند سرش زنده‌تر است
آه ازین غم که نیاسود دلم یک ساعتزیر این گنبد دیرینه که جای خطر است
کند شد تیغ زبانی که مرا بود کنونناوک طعنهٔ هر بی هنری را سپر است
گهر اشک مرا پیش کسی قدر نماندمردم چشمم ازین واسطه بسیار تر است
ره ندارم به سراپردهٔ مقبول کسیاین بلا شاهد ناموس مرا پرده‌در است
چشم بستم ز تماشا چه کنم می‌ترسمدیو طبعی پی هر سرو قد سیم‌بر است
مانع فایدهٔ اهل دلند از خوبانآه ازین قوم کزین قوم مرا صد ضرر است
طلب کام درین وادی حرمان جهل استنخل امید درین خاک سیه بی ثمر است
نیست یاری که بگویم غم اغیار به اوزین دیارم به همین واسطه میل سفر است
به که گویم غم دل پیشِ که بگشایم رازیار هرکس که شدم از غم من بی خبر است
چه نمایم همه را چشم بصیرت کور استچه سرایم همه را گوش نیوشنده کر است
بجز آن سرور صاحب نظر صایب رایکه دل روشن او جامع حسن سیر است
آن زکی طبع که در حسن لطافت او راکس ندانسته که از جنس ملک یا بشر است
جلوهٔ شاهد لطفش همه را ذوق رسانطایر قوت طبعش همه جا تیر پر است
ملک اطوار فلک مرتبه عبدالرحمنکه در رفعت او سجده‌گه ماه و خَور است
پایه قدر سخن از نظر اوست بلندآنکه صراف بود عارف قدر گهر است
ای که در دایره درک همین قطب توییهرکه گرد تو کند دور ز تو بهره‌بر است
گاه پرواز به توفیق هواداری بختمرغ ادراک ترا چرخ برین زیر پر است
مشو از حال دل زار فضولی غافلز ره لطف و کرم زانکه ز خُدّام در است
کرده این عهد که تا هست به قدر امکانبکشد خوان سخن پیش تو وین ماحضر است
به ولای تو کزین رفع لوای کلماترفع حال دل زارست نه مقصود جر است
هست امید که تا خادم دوران فلکمجلس آرای شب و شمع فروز سحر است
ره احسان تو مسدود نگردد هرگزکه من و صد چو مرا فایده زین رهگذر است