گنج

شمارهٔ ۴۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: م۵۰ بیت
منم به بادیهٔ نیستی نهاده قدمبه حرف قید ز کلک فنا کشیده رقم
حکیم عقل ز درک تشخصم عاجزدبیر درک در اثبات هستی‌ام ملزم
جهات سته ندارد حد احاطه منبه جزؤ لا یتجز است جوهرم توأم
در آرزوی سر زلف مهوشان عمری‌ستمن شکسته به جسم ضعیف و قامت خم
میان شدت ایام گشته‌ام ناچیزبه سان دال که در او شده است آن مدغم
نیم مقید عالم حکیم بهر خدابه من مگوی حدیث حدوث حرف قدم
تو حال عالم کون و فساد می‌پرسیز من مپرس که من نیستم از آن عالم
مرا ز نشئهٔ عشق است عالمی که در اونه راحتی‌ست ز لذت نه محنتی ز الم
چه عشق؟ عشق حقیقی که بر صحیفهٔ کونطفیل او شده نقش مکونات رقم
نبی امی مکی محمد قرشیصلاح ملک عرب فتنهٔ ملوک عجم
مه سپهر وفا آفتاب اوج سخاشه خجسته‌سر سرور حمیده‌شیم
سپاه دولت و دین را سوار خصم‌افکنسریر شرع مبین را شهنشه اعظم
تمیز داده حرام و حلال را به سلوکنموده راه نعیم و سقر به لا و نعم
سمنبری که چو بشکفته از ریاض حجازسهی قدی که چو برخاسته ز خاک حرم
به عزم دفع معارض برون زده خیمهپی شکستن اصنام برکشیده علم
هزار کافر را از صنم برآوردهبه زیب حُسن شکسته صف هزار صنم
چو او به کعبه درون آمده برون شده بتبه سعی او شده خالی حرم ز نامحرم
شنیده‌ام به ره زهر کرده کرده سخنبه معجزش پی اظهار مکر اهل ستم
کمال فیض نگه کن که در تن مردهاز او طبیعت آب حیات یافته سم
چو کوس عدل زده در حجاز و در بغدادنموده طایر دولت ز طاق کسری سم
چو در یمن زده سر چشمه از انگشتشبه فارس یافته آتش که معارض نم
میان موسی و او فرق ماه تا ماهیستکجا شکستن ماه و کجا بریدن یم
دمی که نشئه روزی گرفت هر قومیبقدر حوصله در بزم منشا و مقسم
نشاط دولت اسلام یافت امت رامذاق مستی می قوم عیسی مریم
همین بس است بتعظیم امت او مدحهمین بس است به الزام قوم ذمی ذم
جز او نیافته ز ابنای روزگار کسیچو جبرئیل برادر چو مرتضی بن عم
اگر بلوح و قلم دست بهر خط ننهدز بحر فضل چنان کاملی نگردد کم
چه حاجت است آرزوی صنعت خطکسی که پای تواند نهد بلوح و قلم
زهی بحکم روان راح روح پرور راحرام کرده بجمشید و تلخ کرده بجم
قبول شرع تو و رد مذهب حکماعیان شده بهمه گشته چون زمانه حکم
بنای دعوی باطل نهاده رو بزوالاساس بنیه حق مانده آنچنین محکم
حدیقه ای ز ریاض رضای تست بهشتکنایه ز گلستان کوی تست ارم
دمی که کرده ای از لعل گوهرافشانیگشوده ای در گنج معانی مبهم
هزار قافله مرحمت به شهر وجودنهاده روی به حکم خدا ز ملک عدم
گهی که لب به تبسم گشوده ای و به خلقمیان برگ گل تر نموده ای شبنم
هزار روضه روح و ریاض دل شده استز فیض شبنم و گلبرگ نازکت خرم
تو تاج اهل دلی ترک کرده دنیاتو خاتم رسلی سنگ بسته بشکم
که برگ ترک بر آرنده است در گل تاجنگین سنگ پسندیده است در خاتم
ملک بسجده آدم چه گونه سر ننهدز خاک پای تو بود است طینت آدم
حیات چون ندهت مرده را دم عیسیز فیض لعل لبت میزده است عیسی دم
سر از متابعت خضر چون کشد موسیبراه پیرویت می نهاده خضر قدم
پی عروج تو بسته ببام عرش قضاز چار عنصر و نه پایه فلک سلم
ستاره نیست که وقت عزیمت معراجسپاه جاه تو کرده سپهر را مخیم
فلک نداشت ستاره زمین گل و سبزهو لیک در شب معراج از نثار قدم
همین طبق طبق انداخت لعل و فیروزههمان خزانه خزانه گهر رساند بهم
حکایت کرم حاتم است غایت کفربدور چون تو کریمی و در مجال کرم
ز نیم شمه لطف تو میتواند بودهزار چون کرم خود هزار چون حاتم
شها فضولی ما گرچه هست محض خطاخطاست گر بدل آریم با وجود تو غم
امید هست که از لطف تو پذیرد عفومعاصی همه خلق و فضولی ما هم
تویی که روز جزا چون شفیع خلق شویجراحت همه را از تو میرسد مرهم