گنج

شمارهٔ ۴۱

وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه: اباشم۴۸ بیت
دلا تا کی چنین در قید آن زلف دو تا باشماسیر دام محنت بسته بر دام بلا باشم
گهی بر یاد آن لبها سرشک لاله گون ریزمگه از بار غم آن ابروان خم دو تا باشم
مران از کوی خویشم ای پری هر دم برسواییچو من دیوانه ام بگذار در دارالشفا باشم
ندارم تاب دوری اینقدر از بخت می خواهمنباشم بی تو یکدم با تو باشم هر کجا باشم
براهت در طلب عاجز نیم کز ناتوانیهادرین ره می توانم همره باد صبا باشم
هوایت را نخواهم کرد بیرون چون حباب از سرمگر روزی که سر بر باد داده زین هوا باشم
من از رنج و عنای عشق دارم نشئه راحتندارم راحتی هر گه که بی رنج و عنا باشم
مکش ای هجر در کنج غمم بگذار تا زینسانبسوز و گریه شبها شمع این ظلمت سرا باشم
حرامم باد لذتهای درد عافیت بخشتاگر با لذت درد تو مشتاق دوا باشم
چنین تا کی من از تو بی خود و تو بی خبر باشیتو محجوب از من و من آرزومند لقا باشم
من و عشق بتان تا زنده ام حاشا که بگذارمطریق عاشقان و زاهدان خودنما باشم
نه رسم و راه زاهد رنگ و بوی عقل و دین جویمز قول و فعل واعظ طالب صدق و صفا باشم
به سجاده بساط آرای اطواری حیل کردمبه سبحه سلسله جنبان آیین ریا باشم
تعین خوش ندارم تا نیابد کس نشان از منهمان بهتر که گم در وادی فقر و فنا باشم
ملول از اختلاط ناکسانم ای خوش آن روزیکه نی با من کسی بی با کسی من آشنا باشم
نمی گنجد مرا در سر که از دون همتی چون موربرای دانه آزرده در هر زیر پا باشم
بر آن می داردم همت که کام از حرص کم جویمنهاده بر سر هر گنج پا چون اژدها باشم
کند همت مرا از جمله آفاق مستغنیفقیر محتشم سیرت گدای پادشا باشم
نگردانم سگ کوی و گدای خوان کس خود راسگ کوی و گدای خوان شاه اولیا باشم
زبان بر بندم از ذکر ثنای غیر هر ساعتگشایم نطق مداح علی المرتضا باشم
شهنشاهی که ممکن نیست پایان ثنای اواگر یابم دوام عمر و مشغول ثنا باشم
بشرطی داده ایزد حسن گفتاریم که تا هستمبه بستان مناقب بلبل دستان سرا باشم
گهی دامان و صف پنجه عنتر فکن گیرمگهی مفتاح باب معجز خیبرگشا باشم
گهی پرده کش گلهای باغ انما گردمگهی رشته کش درهای درج هل اتی باشم
گهی زنک شک از آیینه لاسیف بزدایمگهی آیینه دار نور فیض لافتی باشم
دم از اوصاف آن شه می زنم صد غنچه را در دمسزد گر چون صبا از نکهت آن دلگشا باشم
بخاک پای او پی برده ام کو خضر فرح پیکه او را سوی آب زنده گانی رهنما باشم
منم جا کرده در سلک سکان آشیان اومرا می زیبد از سر خلقه اهل وفا باشم
نیم در مهر او از مالک و عمار و بوذر کمچو صدقم از همه بیش است کم از کس چرا باشم
شها شفقت شعارا چشم آن دارم که در راهتز گمراهی نباشم اهل خوف اهل رجا باشم
مرا کافیست از عالم سر کوی تو سر منزلنمی خواهم که یکدم از سر کویت جدا باشم
بهر نیک و بدی بخت از تو نومیدم نگردانماگر نیکم اگر بد قابل عفو و عطا باشم
همین بس اعتقاد من که در معموره هستیهمین حاکم ترا دانم همین تابع ترا باشم
بحیر کسر احکامت سر تسلیم پیش آرمبامر و نهی فرمانت سگ طوق رضا باشم
ز لطفت گویم ار کیفیت ذوق و صفا یابمز قهرت دانم ار شایسته جور و جفا باشم
نه وقت انکسار عجز دل رنجانم از گردوننه در خیر و تدارک نیز ممنون قضا باشم
اگر سلطانی عالم دهندم کی پسند افتدپسند است اینکه درگاه ترا کمتر گدا باشم
چنان نبود که با خدام درگاهت شوم همدماگر با قدسیان در بارگاه کبریا باشم
شها این مقصد و این مدعا دارم که در عالمز لطفت و اصل هر مقصد و هر مدعا باشم
ز بحر فیض دریای نجف موجی رسد بر منکنم غسل طریقت پاک از رجس خطا باشم
گهی از سایران جلوه گاه مصطفی گردمگهی از زایران روضه خیرالنسا باشم
ز راه صدق باشم قاصد طوف حسن یعنیبدان شه قاصد درگاه شاه کربلا باشم
ز زین العابدین و باقر و صادق رسم جاییبارشاد ائمه قابل قرب خدا باشم
ز خاک خطه بغداد یابم نکهت موسیز اقلیم خراسان طالب نور رضا باشم
جواد از جود هادی از سخا بخشد مرا بهرهز لطف عسکری مستوجب جود و سخا باشم
دمی کز ملک معنی سوی صورت مهدی هادیبر افرازد لوای معدلت زیر لوا باشم
الهی چون فضولی روزیم کرد آن که پیوستهز الطاف علی و آل با برگ و نوا باشم
چو من در ابتدا از شاه مردان برده ام فیضیچنان کن کین چنین از ابتدا تا انتها باشم