گنج

بخش ۴ - فی الاستعانه من اللّه تعالی

۳۵ بیت
ای خداوند رئوفِ مهرباناستعانت از تو می‌جویم در آن
هرچه گویم نسبتش بر من خطاستمارَمَیتَ اِذرَمیتَ اینجا گواست
هرچه هست از تست، ما را چیز نیستعقل ما را قوّۀ تمییز نیست
گر نکو گوییم، از تو می‌رسدور خطا باشد، خطا از ما سِزد
از خطای گفتۀ ما عفو کنناروا از نامۀ ما محو کن
سالکان را بخش فرما، نورِ جانتا نگردند از بیانم، بدگمان
حالیا این دَم گَهِ گفتار شدطوطی نُطّاق، شکّر بار شد
در پس پرده است و پرده در شدهوز پس آئینه جان پرور شده
لیک هم سربسته می‌گوید سخنمی‌نهد سرپوش بر راز کهن
تا که نامحرم نیابد رازِ یارحالیا برگفتۀ او گوش دار
عقلِ کامل، عین عشق کامل استمرد عاشق، در حقیقت عاقل است
عقل و عشق اندر حقیقت، نی دواَنددر نیابد این سخن جز هوشمند
عقل، عشق و عشق، عقل رهبر استلیک هریک را مقامی دیگر است
از ره جانان نشانی می‌دهندرهنمای سالک اندر یک رَهند
در مقام اَشرَفیّت خود یکندلیک دو، از بهر کارِ سالکند
از دوئیت نیست خود این همسریهم بود این جنگ، جنگ زرگری
اندر این ره، چون بسی باشد خطرهم امید اَفسر و هم بیم سر
عقلِ خود آرا، طریق بیم اوستعشق بی‌پروا، ره تسلیم اوست
عقل، هول راه می‌گوید همیعشق، تسلیم و رضا جوید همی
عقلت آگه می‌کند از خوی عشقمی‌نماید رسم و راه کوی عشق
رازِ خود می‌گوید او، نی رازِ غیرلیک با اندیشه‌های شَرّ و خِیر
چون مقام عشق را اندیشه نیستخیر و شَرّ اندیشی او را پیشه ‌نیست
عقل از این اندیشه آگاهت کندزین جهت طبل دوئیّت می‌زند
عشق را چون مقصدی جز یار نیستباصلاح و با فسادش، کار نیست
سرکش و سودائی و دیوانه استاز همه اندیشه‌ها بیگانه است
آتش سوزانی است و پُر شرارمی‌بسوزد هرچه بیند غیر یار
عقل از اَهوال خود اِخبارت کنداز پی ارشاد، اِنذارت کند
اولِ عشق است، عقل راهبرمی‌دهد از سرکشیّ خود خبر
تا مگر زین سرکشی دل خون شویگر نه‌ای مَرد، از درش بیرون شوی
عشق از اول سرکش و خونی بودتا گریزد هر که بیرونی بود
چون قوی شد پایه‌ات از فضل دوسترو نهادی در طریق وصل دوست
هم در آنجا دادی از امداد اوخرمن هستیِّ خود برباد او
مست گشتی از شراب فضل اونیست کردی هست خود در وصل او
آخرِ عقلت شود عشق، جوانگاهِ جمع آید رَود فرق از میان
می‌شود همدستِ عشق اینجا خِردوین دُوئیّت از میانه ‌می‌رود