گنج

بخش ۷ - شعر پنجم

۶ بیت
تا مُسَّلم در وجودم عشق را شد تخت و تاجحاکمِ مَعزول عقلم می‌دهد باج و خراج
وه چه خوش دُکّان‌ عشق و مستی‌ام‌ رونق‌ گرفتشکر للِّه یافت بازار جنون ما رواج
تا که ما را کار افتاده است با سلطان عشقنیست ‌باسرهنگ‌ عقلِ خودپرستم، احتیاج
در طریق عشقِ خوبان دل قوی دار و مترسدر صراط‌ المستقیم عشق نبود اِعوجاج
مِی ‌دوای مردم خام است و نیکو داروئیستجز به این دارو نشاید کرد زاهد را علاج
حائریِ ‌فرزانه ‌تا کی عشقبازی می‌کنیعقل را با عشق نبود، اِختلاط و اِمتزاج