بخش ۵۳ - فراق نامه
دلم چون شد به دام تو گرفتارپیِ وصل تو بردم رنج بسیار
نشد شیرین، هنوز از وصل، کاممکه از زهر مِحَن، پُر گشت جامم
زچَرخم زهرها اندر مَذاق استولی هیچش، نه چون زهر فراق است
غم هجر ازهمه غمها، فزون استدل من از فراقت، غرق خون است
دلی از هجر، خون آشام دارمنه شب خواب و نه روز آرام دارم
فراقت آن چنان بگداخت جانمکه سوزانید مغز استخوانم
ز درد هجر نالانم شب و روزبه کار خویش حیرانم شب و روز
به امّید تو دل با هِجر سازداگر صد پاره جانم را گُدازد
ترا از جان و دل من عاشقستمتوعُذرای من و من وامِقستم
به جان تو قسم، تا من بمیرمز عشق روی تو، دل برنگیرم