گنج

بخش ۵۲ - مثنوی (معراج نامه)

۳۴ بیت
دوش پیری، زِیت فکر افروز شدشب زِ نور فکرتش، چون روز شد
آن سَمند عرش پیمای شناختگه در اَنفس، گاه در آفاق تاخت
ز آن عجایب ها و آثار شگفتدر گذشت و توشه‌ای ز آنها گرفت
تا گذرگاهش برون از خاک شدپای کوبان برسر افلاک شد
جایگاهی دید با فَرّ و بهاخوش فضای واسعی بی مُنتها
مهر و ماه و ثابت و سیّاره‌ایهمچو نفس سالکان، دَوّاره‌ای
گردشی دارند و دوری می‌زنندهر یکی با نظم و وضعی دلپسند
با بها و جلوۀ عالم فروزگه نماید شب از آنها، گاه روز
در شگفت آمد از آن ترتیب‌هاآن دوّار دائم و نور و بَها
پس بماند آنجا پی تحقیقِ حالتا مگر بنماید از آنها سؤال
بر فراز چرخِ چارم جا گرفتدر دل افلاکِ جان مأوی گرفت
نفخۀ روح حق اندر وی دمیدآمد از آن نَفخه در گفت و شنید
گفت با آنها که این چرخ و دَوارهست قِسری یا زِ روی اختیار
وین بها و جلوه و نور از کجا استزِیتِ این مِصباح موفور از کجا است
پاسخش گفتند ما پروانه‌ایمعاشق شمع رُخِ جانانه‌ایم
نی ز روی اضطرار این گردش استهم نباشد اختیاریمان بدست
ما زعشق یار سرگردان شدیمبیخود و سرگشته و حیران شدیم
از شراب عشق او ما سرخوشیمگِرد شمع روی او در گردشیم
گفت اگر جز یارتان نبود مَطافپس نمائید از چه گِرد خود طواف
این چنین گردش به دور خود ز چیستچون شما را مقصدی جز یار نیست
پاسخش گفتند ماها نی خودیمما همه اوئیم و از خود بی خودیم
ما به گِرد دوست گردش می‌کنیمجان ز شمع اوست آتش می‌کنیم
این شعاع ما ز نور روی اوستجلوۀ ما از رخ دلجوی اوست
آتشِ عشق است اندر این نفوسگه نجومش خوانی و گاهی شُموس
گِرد هر خورشید چندان عالمی استصد هزاران چون تو در وی آدمی است
آدم خاکی در آنجا گر یکی استصد هزاران آدم اینجا بی شکی است
خود همی پویند در این رهگذارجمله چون تو طالب دیدار یار
قسمت هر یک ز انوار شهودچون نصیب اوست از نور وجود
بهرۀ هر یک به قدر عشق اوستکس نماند بی نصیب از روی دوست
سوی مبدأ باز گردد در ایابدورِ ما یعنی الی اللهِ المَآب
گرچه اسرار نهان اینجا بسی استمحرم آن رازها نی هر کسی است
هر چه ز آنها یافتی ای راد مردلب به بند از گفت و زین جا باز گرد
پیرِ ما این جا لب از گفتن ببستهم قلم اینجا رسید و سرشکست
کرد از این رو حائری ختم کلاملب ببست از گفتن اینجا وَالسّلام