بخش ۴۹ - پیغام
رمزیا از مددِ طالع فرخندۀ توبه شهِ ما چو فتد مَردُمک دیدۀ تو
خدمت از ما برسان، آن شه سربازان رابه ادب گو که چنین گفت ترا بندۀ تو
شده وقت آنکه از این بندۀ خود یاد کنیدل محنت زدهاش را ز غم آزاد کنی
حائری، دور ز درگاه تو تاکی باشدچه شود خاطر او را به کَرم شاد کنی
تاکه از درگهت ای شاه جهان، دور شدماز غم دوریِ تو، خسته و رنجور شدم
ای شهنشاه، تو میدانی و من دانم و دلحائری کرد گنه، من زِ چه مَهجور شدم