بخش ۴۸ - فی المُفترقّات
دل از غم مِحنت زمانهبا من درِ شِکوه دوش بگشود
که ایّام جوانیم تَبه شد ازبارِ بلا تنم بِفَرسود
از گریه شبی نیارمیدماز ناله دَمی دلم نیاسود
تا کی ز تو نامراد باشمنا کام به چند بایدم بود
هیچم نبود نصیب از یارجز آتش هجر و آهِ پردود
زان سیم عِذار بهرهای نیستما را بجز این رُخ زَر اندود
در مانده شدم به کار و هردَمغم بر غمم از غمِ تو افزود
نه یار که در کنار گیرمنه دل که دَمی قرار گیرم