بخش ۲۸ - شعر بیست و ششم
ای نالۀ افکار من، با هِجر او مَربوق شووی آه آتشبار من، از سینه تا عَیّوق شو
ای سینۀ پر نقش غم، وی عیبۀ پر عیب و ذَمّاندر تکاپوی اِلم، بشکن خودی مَدقوق شو
ای دل زِ هجران پُری، تا چند آخر خون خوریاین غم ندارد آخری، خون در جگر مَخنوق شو
تا کی زِ هجران پرشرر، سوزیبسان چوبِ تراز هستیِ خود در گذر، خاکستر و مَحروق شو
کن هستی خود را عدم، سوی نیستان نِه قدمیاد آور از عهد قِدَم، از سابقت مَسبوق شو
اندر جهانِ نیستی، بیهوده تا کی ایستیبنگر به خود بین کیستی، نی کور چون طَمروق شو
دی ناصحِ فرزانهام، شد در ملامت خانهامداد این دَم رندانهام، گفتا برو مَفتوق شو
این مُلک بی پایان بود، کاندر خور رِندان بودعاشق شدن آسان بود، نقشی بزن معشوق شو
معلوم خود مَعدوم کن، مَحو این خطِ موهوم کندل فارق از مفهوم کن، مُستغنی از منطوق شو
واثِق به غیری تا به کی، کن دفتر اَغیار طِیمیبر به سرِّ خویش پی، آن سو رو و موثوق شو
رو در حریم طور کن، دل مَحرم آن نور کنگَرد تَعلّق دور کن، با اصل خود مَلحوق شو
پا در صِراط دل بنه، یک بین شو و حائل بنهنقش کج باطل بنه، حق را زِ آن فاروق شو
زین خازن صندوق دل، تا چند مانی مُنفعلبند وجود خود گُسل، مخزون این صندوق شو
پا را مکن پر آبله، در ملّت زاهد هَلهبا عاشقان شو یِک دِله، همّت کن از این جوق شو
گر یک تن آن مسکین بود، او را هزار آئین بودعُشّاق را یک دین بود، این قوم را مرتوق شو
صوفی در این دِیر کهن، بر تن بِدَر این پیرهنوین خرقه را صد چاک زن، بی مَنتَشا و بوق شو
خوش گفت دی صاحبدلی، این راز پنهانم همیزین نَم گذر، رو در یَمی، تن لا کن و مَغروق شو
نقد مَتاع دلبران، نبود به غیر از دین و جانگر پیشرفتت هست آن، آمادۀ آن سُوق شو
خواهی که بنمائی عَلَم، بر فرقدان سائی قدمشو خاک پای آن صَنم، در راه او مَسحوق شو
در حلقۀ پر پیچ و خم، بین دانههای درد وغمشادان بدامش نِه قَدم، زآن دانهاش مرزوق شو
ز این جمع تن، با این و آن، فرق دِلست از دِلسِتانگر وصل او خواهی به جان، زین جمع رو مفروق شو
از اِختلاط آن و این، صد پرده بندی بر جَبینخَرقش کن وعُزلت گُزین، در پردۀ مَخروق شو
از حائری رَمزی شنو، هستی گر ای جان راهروبا غیر او همخو مشو، رو دور از این مخلوق شو