بخش ۱۶ - شعر چهاردهم
هزار شُکر خدا را که دست تو نرسیدو گرنه لیشته بودی تو کون کاسۀ آش
چه حکمت است درون، در کُمونِ کاسۀ آشکه عقلها شده مستِ جنونِ کاسۀ آش
به گردِ کاسۀ آش، آشتیّ و یک جهتی استعداوت است و جدائی بدون کاسۀ آش
مگر نشان زِ جَنان میدهد که کینه و غِلّهمه برون بود از اندرونِ کاسۀ آش
دگر مگو که عذاب جحیم از نار استکه جنّت است سراسر تیون کاسۀ آش
بزیب و زیور علم و کمال و فضل و هنربه جلوه شد رُخ زینت فزونِ کاسۀ آش
ز فنّ دانشِ شیخ و زفَرّ بینش شوخفزونتر است و نکوتر فنونِ کاسۀ آش
سپید کوکب اقبال و شأن و جاهی نیستکه نیست در فلک نیلگونِ کاسه آش
ز هر چه گویم از آن برتراست و بالاتربه قید حَصر نیاید شئون کاسۀ آش
درونِ مدرسه و خانقاه ذکری نیستبجز حدیث خوش ذو شُجون کاسهآش
ز خیر و شرّ جهان از حکیم پرسیدمجواب گفت درون و برون کاسۀ آش
ظهور عالم بالا سؤال کردم از اوبه طَنز گفت که اندرون بُطون کاسۀ آش
ز کفر و دین سخن آمد میان، بگفتا هستمدار هر دو به دست حُصونِ کاسۀ آش
زهر چه رفت سخن گفت، جدولی جاریستبه مُلک ری همگی ازعُیون کاسۀ آش
بگفتم این همه اضطراب عالم چیستبگفت هست از آنِ این سُکونِ کاسۀ آش
بگفتم آشخوران را چه موقع است و محلّ؟بگفت هست به آنان رُکون کاسۀ آش
اگر ممالک عالم فسرده است چه غمکه هست خرّم، مُلکِ مصونِ کاسۀ آش
به راستی به جهان، ناطق و دلیری نیستکه نیست بسته زبان و زبون کاسۀ آش
بنازم از سر اِخلاص دست آنان راکه ریختند دراین عرصه خون کاسۀ آش
به دیگ وکاسۀ آن پشت پا زدند به صِدقاثر نکرد به آنها فُسون کاسۀ آش
مزن تو دست به این کاسۀ حائری که به حَشربگردن تو بگیرد دُیون کاسۀ آش