بخش ۱۵ - شعر سیزدهم
جان به لب آمده عمریست بکار دل خویششدهام خسته وهیچم نرود کار از پیش
دست، بردامن هرکس زدم و سود نکردغرقه ناچار زند دستِ ارادت به حَشیش
نشود بر سر این گلّه شبانی، نبودبجزاین گرگ صفت مردم، در صورت میش
من نگویم سخنی شکوه نسازم ز کسیآنقدَر بس که نکردند دوای دل ریش
تا اشارت شدم از غیب به آن فُلک نجاتاو در این وَرطه رهانَد مگرم زین تشویش
رحم بر حال پریشانِ من آور که نکردهیچکس رحمتی از لُطف بر این حال پریش
گر توام دست نگیریّ و عنایت نکنیبه خداوند کنم شِکوۀ خود با کم و بیش
که تو بر حائری و اهل کرم باش گواهخواست امداد و نکردند به هِمّت مَددیش