بخش ۱۳ - شعر یازدهم
این ابیات در جواب و اِعتذار از اشعار عارف و شاعر مغربی تبریزی، که گفته است:
ای حُسن تو را دیدۀ ما گشته پدیدارگردیده نباشد که کند حُسن تو اِظهار
خورشیدِ جمالِ همه خوبان جهان رااز دیدۀ عشّاق بود گرمیِ بازار
خود آئینهای در دو جهان حسن تو را نیستدرگاهِ تجلّی بجز از دیدۀ نُظّار
روی تو یگانه است ولی گاهِ تجلّیبسیار نماید چو بود آینه، بسیار
چند بیت بالا گزیده ای از شعر مغربی تبریزی است که در دیوان خطی علامه حائری جهت مقایسه عینا نقل شده بود.
از جلوۀ حُسن تو مُنوّر شده اَبصارو زجلوۀ حُسن تو به جَنَّت شده نُظّار
حُسن تو بود ظاهر و هم مُظهر خوبانحاشا که بود حُسن تو محتاج به اِظهار
شِرک است که با دیده بخوانیش هویداکفر است که محتاج بدانیش به اَغیار
ذاتِ تو در اَسماء تو چون جلوه گر آمدحُسن تو شد آئینهگرِ دیدۀ نُظّار
هر جلوه که حُسن تو نمود آینهای ساختازجلوه بسیارِ تو شد، آئینه بسیار
بی جلوۀ حُسن تو کجا دیده تواندتا حُسن تو را مَردُمکِ او، کند اَبصار
از حُسن توعشق آمد وعاشق شد ومعشوقاز جلوۀ حُسن تو شد این دیده نمودار
حُسن تو دلِ عاشقِ افسرده کند گرماز گرمی حُسن تو بود گرمی بازار
خورشیدِ جمالت همه خوبان جهان راچون ذرّۀ ناچیز نموده است پدیدار
زان جلوه به خود مغربی از ناز، ببالیدتا دید که در دیده بود جلوهگه یار
از روی خطا گفت اگر او سخنی راستشد حائریش مُعتذِر از لغزش گفتار
ما عاشق زشتیم به ما ناز نیایدمنصور ازاین عشوه گری شد به سرِدار
ور معذرت حائری از وی گُنهی بودیا رب، تو ببخشا گنهش اِنکَّ غَفّار
زنگارِ خودی آینهاش کرده مُکدّربزُدا، زِکرم ز آینهاش تاری زنگار
طَرب ای سرخوشان که شد گهِ کارطلب ای عاشقان که اینک یار