غزل شمارهٔ ۸۹
دلم فارغ ز قید کفر و دین استکه مقصودم برون از آن و این است
جدا تا ماندهام از آستانشتو گویی گریهام در آستین است
دو عالم را به یک نظاره دادیمکه سودای نظربازان چنین است
بلای جان من بالا بلندی استکه بر بالاش جای آفرین است
غزالی در کمند آورده بختمکه چین زلف او آشوب چین است
نگاری جستهام زیبا و زیرکزهی صورت که با معنی قرین است
به لعل او فروشم خاتمی راکه اسم اعظمش نقش نگین است
تماشا کن رخش را تا بدانیکه خورشید از چه خاکسترنشین است
کسی کان لعل و عارض دید گفتازهی کوثر که در خلدبرین است
کمان ابرو بتی دارم فروغیکه از هر سو بتان را در کمین است