غزل شمارهٔ ۹۰
قصد همه وصل حور و خلد برین استغایت مقصود ما نه آن و نه این است
بر سر آزادهام نه صلح و نه جنگ استدر دل آسودهام نه مهر و نه کین است
شیخ و برهمن، مرید کعبه و دیرندهمت ما فارع از هم آن و هم این است
ره به خدا یافتم ز بی خودی آخرلیک ره اهل معرفت نه چنین است
حلقهٔ دیوانگان خوش است که دایمذکر پری پیکران پرده نشین است
بزم بتان جای عشرت است که آنجامشتی شوریدگان بیدل و دین است
کس نشد از سر پردهٔ تو خبردارنقش تو بالاتر از گمان و یقین است
تا به خیال از رخ تو پرده کشیدمپردهٔ چشمم نگارخانهٔ چین است
تا ننوازی مرا به گوشهٔ چشمیچشم رقیب از چهار سو به کمین است
کو سر مویی که بستهٔ تو نباشدزلف تو زنجیر آسمان و زمین است
چشمهٔ پر نور آفتاب فروغیعکس قمر طلعتان زهره جبین است