گنج

غزل شمارهٔ ۸۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یناست۱۴ بیت
کسی که در سر او چشم مصلحت بین استبجز رخ تو نبیند که مصلحت این است
من از حدیث دهان تو لب نخواهم بستکه نقل مجلس فرهاد نقل شیرین است
به تلخ‌کامی عشاق تنگ‌دل رحمیتو را که تنگ شکر در دهان شیرین است
ز می کشان تهی کاسه، می دریغ مدارکنون که بادهٔ عیشت به جام زرین است
ز تاب آتش می چون عرق کند رویتگمان برند که بر قرص ماه پروین است
شب گذشته کجا بوده‌ای که چشمانتهنوز مست و خراب از شراب دوشین است
ز اشک نیم شبی سرخ شد رخ زردمببین ز عشق تو کارم چگونه رنگین است
مسافر از سر کویت کجا توانم شدکه بند پای من آن زلف عنبرآگین است
سپهر سفله نهاد از ره ستم تا کیبه هر که مهر تو ورزید بر سر کین است
بهای خون شهیدی نمی‌توان دادنکه پنجه‌های تو از خون او نگارین است
علی‌الصباح که بینم رخ تو پندارمکه صبح سلطنت شاه ناصرالدین است
شهی که حرف دعایش چو بر زیان گذردلب فرشتهٔ رحمت به ذکر آمین است
بدین طمع که شود قابل سواری شاهسمند سرکش گردون همیشه در زین است
فروغی از غزلش بوی مشک می‌آیدمگر که هم‌نفس آن غزال مشکین است