غزل شمارهٔ ۷۲
ترک چشمش که مست و مخمور استخون ما گر بریخت معذور است
کوی معشوق عرصهٔ محشربانگ عشاق نغمهٔ صور است
خسرو عشق چون به قهر آیدصبر مغلوب و عقل مقهور است
همه از زورمند در حذرندمن ز سرپنجهای که بیزور است
با وجود بلای عشق خوشمکه ز بالای او بلا دور است
برنیاید به صد هزاران جاناز دهان تو آن چه منظور است
گر به شیرین لب تو جان ندهمچه کنم با سری که پر شور است
من و بختی که مایهٔ ظلمتتو و رویی که چشمهٔ نور است
می فروش از لب تو وام گرفتنشئهای کان در آب انگور است
داستان فروغی و رخ دوستنقل موسی و آتش طور است