غزل شمارهٔ ۷۱
تا خانهٔ تقدیر بساط چمن آراستنشنید کس از سروقدان یک سخن راست
هر جا گذری اشک من از دیده پدیدارهر سو نگری روی وی از پرده هویداست
ماییم و جهانی که نه بیم است و نه امیدماییم و نگاری که نه زیر است و نه بالاست
ماییم و نشاطی که نه پیدا و نه پنهانماییم و بساطی که نه جام است و نه میناست
در پردهٔ تحقیق نه نور است و نه ظلمتدر عالم توحید نه امروز و نه فرداست
در دیر و حرم نور رخش جلوه کنان استنازم صنمی را که هم این جا و هم آنجاست
چشم من دل سوخته سرچشمهٔ خون شدکاش آن رخ رخشنده نه میدید و نه میخواست
هم با سگ کوی تو شهان را دل الفتهم با خم موی تو جهان را سر سوداست
هم شیفتهٔ حسن تو صد واله بی دلهم سوختهٔ عشق تو صد عاشق شیداست
هم نسخهٔ لطف از تن سیمین تو ظاهرهم آیت جور از دل سنگین تو پیداست
المنة لله که همه بزم فروغیدلبند و دلآویز و دلآرام و دلآراست