گنج

غزل شمارهٔ ۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ناستتورا۱۰ بیت
زره ز زلف گره گیر بر تن است تو رابه روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را
سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنیکه صف شکن مژهٔ لشگر افکن است تو را
توان شناختن از چشم مست کافر توکه خون ناحق مردم به گردن است تو را
چگونه روز جزا دامنت به دست آرمکه دست خلق دو عالم به دامن است تو را
به دوستی تو با عالمی شدم دشمنچه دشمنی است ندانم که با من است تو را
دلم شکستی و چشم از دو عالمم بستیدو زلف پرشکن و چشم پر فن است تو را
به سایهٔ تو خوشم ای همای زرین بالکه بر صنوبر دلها نشیمن است تو را
کجا ز وصل تو قطع نظر توان کردنکه در میان دل و دیده مسکن است تو را
چسان متاع دل و دین مردمان نبریکه چشم کافر و مژگان رهزن است تو را
ز بخت تیره فروغی بدان که دم نزندکه تیره بختی عشاق روشن است تو را