گنج

غزل شمارهٔ ۶

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ارا۱۴ بیت
مکن حجاب وجودت لباس دیبا راکه نیست حاجت دیبا وجود زیبا را
تو را برهنه در آغوش باید آوردنگرفتی از همه عضوت مراد اعضا را
ز پای تا به سرت می‌مکم چو نیشکربه دستم ار بسپارند آن سر و پا را
هنوز اهل صفا پرده در میان دارندبیار ساقی مجلس می مصفا را
ز گریهٔ سحری گرد دیده پاک بشویکه در قدح نگری خنده‌های صهبا را
شبانه جام جهان‌بین ز دست ساقی گیرکه آشکار ببینی نهان فردا را
چه شعله بود که سر زد ز خیمهٔ لیلیکه سوخت خرمن مجنون دشت‌پیما را
کمال حسن وی از چشم من تماشا کنببین ز دیدهٔ وامق جمال عذرا را
دلش هنوز نیامد به پرسش دل منمگر به دلها نشنید راه دلها را
سحر فرشتهٔ فرخ سرشته‌ای دیدمکه می‌نوشت به زر این سه بیت غرا را
ستاره درگه مولود شاه ناصردینگرفت دامن اقبال مهد علیا را
ستوده پرده نشینی که فر معجز اوشکسته اختر پرویز و تاج دارا را
خجسته کوکب بختش به آسمان می‌گفتکه من خریدم خورشید عالم‌آرا را
فروغی آن مه تابنده سوی خویشتنمچنان کشید که رخشنده مهر حربا را