غزل شمارهٔ ۶۰
دی در میان مستی خنجر کشیده برخاستوز ما به جز محبت جرمی ندیده برخاست
چشم سیاه مستش آیا چه دیده باشدکز کوی تیره بختان میناچشیده برخاست
هم بر هوای بامش مرغ پریده بنشستهم بر امید دامش صید رمیده برخاست
دوش از رخش نسیمی بگذشت سوی گلشنگل از فراز گلبن برقع دریده برخاست
هر بیخبر که خندید بر حسرت زلیخاآخر ز بزم یوسف کف را بریده برخاست
صید دل حریصم از شوق تیر دیگراز صیدگاه خونین در خون تپیده برخاست
دوشینه ماه نو را دیدم به روی ماهیکز بهر پای بوسش چرخ خمیده برخاست
هر نیم شب که کردم یادی از آن بناگوشاز مشرق امیدم صبح دمیده برخاست
من بی رخش فروغی آفاق را ندیدمبرخاست تا ز چشمم، نورم ز دیده برخاست