غزل شمارهٔ ۶۱
به هر غمی که رسد از تو خاطرم شاد استکه بندهٔ تو ز بند کدورت آزاد است
چگونه پیش تو ناید پری به شاگردیکه مو به موی تو در علم غمزه استاد است
ز سیل حادثه غم نیست میگساران راکه آستانه میخانه سخت بنیاد است
غم زمانه مرا سخت در میانه گرفتبیا فدای تو ساقی که وقت امداد است
دلی که هیچ فسونگر نکرد تسخیرشکنون مسخر افسون آن پریزاد است
هوای سرو بلندی فتاده بر سر منکه سایهاش به سر هیچکس نیفتاده است
مذاق عیش مرا تلخ کرد شیرینیکه تلخکام لبش صدهزار فرهاد است
فغان که داد ز دست ستمگری است مراکه هرگزش نتوان گفت این چه بیداد است
شهی به خون اسیران عشق فرمان دادکه تیغ بر کف ترکان کج کله داد است
فروغی از ستم مهوشان به درگه عشقچرا خموش نشینی که جای فریاد است
جهان گشای عدوبند شاه ناصردینکه تیغ اوهمه درهای بسته بگشاد است
سر ملوک عجم تاجدار کشود جمکه ذات او سبب دستگاه ایجاد است