غزل شمارهٔ ۳۹
آشنا خواهی گر ای دل با خود آن بیگانه رااول از بیگانه باید کرد خالی خانه را
آشناییهای آن بیگانه پرور بین، که منمیخورم در آشنایی حسرت بیگانه را
چشم از آن چشم فسونگر بستن از نامردمیستواعظ کوته نظر کوته کن این افسانه را
گر گریزد عاشق از زاهد عجب نبود، که نیستالفتی با یکدگر دیوانه و فرزانه را
کاش میآمد شبی آن شمع در کاشانهامتا بسوزانم ز غیرت شمع هر کاشانه را
نیم جو شادی در آب و دانهٔ صیاد نیستشادمان مرغی که گوید ترک آب و دانه را
تا درون آمد غمش، از سینه بیرون شد نفسنازم این مهمان که بیرون کرد صاحبخانه را
در اشکم را عجب نبود اگر لعلش خریدجوهری داند بهای گوهر یکدانه را
بس که دارد نسبتی با گردش چشمان دوستزان فروغی دوست دارد گردش پیمانه را