غزل شمارهٔ ۴۰
کاش آن صنم آماده شدی جلوهگری رادر پرده نشاندی صنم کاشغری را
گر جعد تو مویی فکند بر سر آتشاحضار کند روح هوا فوج پری را
از منظر خورشید تو گر پرده برافتدهر ذره کند دعوی صاحبنظری را
هر گه که چو طاوس خرامی عجبی نیستگر طوق به گردن فکنی کبک دری را
تا خط تو بر صفحهٔ رخسار ندیدمواقف نشدم فتنهٔ دور قمری را
گر پای نهی از سر رحمت به گلستاندرهم شکنی رونق گلبرگ طری را
چون سرو قباپوش تو در جلوه درآیدالبته پری شیوه کند جامه دری را
کحال صبا از اثر گرد قدومتاز نرگس شهلا ببرد بیبصری را
هر کس که دم از حور زند عین قصور استگفتن نتوان با تو حدیث دگری را
پیغام فروغی نرسد بر سر کویتکه آنجا گذری نیست نسیم سحری را