گنج

غزل شمارهٔ ۲۶

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انرا۱۲ بیت
ترک چشم تو بیاراست صف مژگان راتیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را
فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دلکه خرابی نرسد مملکت ویران را
گر نبودی هوس نقطهٔ خالت بر سرپشت پایی زدمی دایرهٔ امکان را
شد فزون بس که خریدار لبت می‌ترسمکه نبندند به جان قیمت این مرجان را
چارهٔ زلف زره ساز تو را نتوان کردگرچه از آتش دل نرم کنی سندان را
چون تو زنار سر زلف نهی بر سر دوشحق پرستان به سر کفر نهند ایمان را
گر تو زیبا صنم از دیر درآیی به حرمکافر آن است که آتش نزند قرآن را
دام آدم شد اگر دانهٔ خالت نه عجبکه به یک غمزه زدی راه دو صد شیطان را
دل من تاب سر زلف تو دارد آریکس به جز گوی تحمل نکند چوگان را
خواجهٔ مشفق اگر دست به شمشیر کندبنده آن است که از سر ببرد فرمان را
زینهار از سرمیدان غمش زنده مروسخت بر خویش مکن مرحله آسان را
دستی از دامن آن ترک فروغی نکشمتا که آلوده به خونم نکند دامان را