گنج

غزل شمارهٔ ۲۵

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: انرا۱۲ بیت
جان به لب آمد و بوسید لب جانان راطلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را
سر سودا زده بسپار به خاک در دوستکه از این خاک توان یافت سر و سامان را
صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کردگر شبی شانه کند موی عبیر افشان را
زده ره عقل مرا، حور بهشتی روییکه به یک عشوه زند راه دو صد شیطان را
سست عهدی که بدو عهد مودت بستمترسم آخر که به سختی شکند پیمان را
ابر دریای غمش سیل بلا می‌باردیا رب از کشتی ما دور کن این توفان را
حیف و صد حیف که دریای دم شمشیرشاین قدر نیست که سیراب کند عطشان را
با دم ناوک دل دوز تو آسوده دلمخوش‌تر آن است که از دل نکشم پیکان را
عین مقصود ز چشم تو کسی خواهد یافتکه زنی تیرش و بر هم نزند مژگان را
گر سیه چشم تو یک شهر کشد در مستیلعل جان‌بخش تو از بوسه دهد تاوان را
دوش آن ترک سپاهی به فروغی می‌گفتکه مسخر نتوان ساخت دل سلطان را
آفتاب فلک فتح ملک ناصر دینکه به هم‌دستی شمشیر گرفت ایران را