گنج

شمارهٔ ۹۴

جان نخواهد که شود ز آتش شوق تو خلاصماهی دلشده در بحر خیالت غواص
به هواداری تو شمع صفت از سر سوزکردم ایثار تن خویش ز روی اخلاص
هم چو پروانه بر شمع جمال تو تمامتا نسوزم نشوم ز آتش آن نشأه خلاص
کیمیای نظر آل نبی خاک مرازر خالص کند ار چند بود همچو رصاص
قدر این طایفه را تا نشناسد مؤمننشود در حرم حضرت حق خاص الخاص
قدر این قوم مقرب نشناسد عامیبعد از این فیض مگو این سخنان جز به خواص