گنج

شمارهٔ ۸

دل می‏رود ز دستم صاحب زمان خدا رابیرون خرام از غیب، طاقت نماند ما را
ای کشتی ولایت، از غرق ده نجاتمباشد که باز بینم، دیدار آشنا را
ای صاحب هدایت، شکرانه ولایتاز خوان وصل بنواز، مهجور بینوا را
مست شراب شوقت، این نغمه می‏سراید:هات الصبوح حیوا، یا ایها السکارا
ده روزه مهر گردون، افسانه است و افسونیک لحظه خدمت تو، بهتر ز ملک دارا
آنکو شناخت قدرت، هرگز نگشت محتاجاین کیمیای مهرت، سلطان کند گدا را
آئینه سکندر، کی چون دل تو باشدبا آفتاب تابان، نسبت کجا سها را
در کوی حضرت تو، فیض ار گذر ندارددر بارگاه شاهان، ره نیست هر گدا را