گنج

شمارهٔ ۶۴

شوقت نه سرسریست که از سر به در شودمهرت نه عارضی است که جای دگر شود
شوق تو در ضمیرم و مهر تو در دلمنوعی نیامده است که با جان به در شود
دردیست درد هجرت تو کاندر علاج آنهرچند سعی بیش نمائی بتر شود
اول منم که در غم هجر تو هر شبیدود دلم به گنبد افلاک پر شود
جانی که بوی برد ز گلزار وصل تواو را چگونه بی‏گل رویت به سر شود
گوشی که شرح وصف کمال رخت شنیدشاید که از حدیث لبت پرگهر شود
چون کیمیای مهر تو با فیض همره استروزی امید هست که این خاک زر شود